السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
274
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
پادشاه فروختهاند ، تمام و كمال به آنها بازگردانده شده ، آن هم بدون اينكه آنها متوجّه شوند ، بنا بر اين با خوشحالى نزد پدر رفتند و گفتند : پدر جان كالاى ما دوباره به ما بازگردانده شده ، پس مطمئن باش كه پادشاه مردى بزرگوار است و برادرمان را با ما روانه كن ، يعقوب گفت : شما مىدانيد كه بنيامين پس از يوسف محبوبترين شما در نزد من است و من به او انس گرفتهام ، امّا من هرگز او را همراه شما نمىفرستم ، مگر اينكه پيمانى محكم از جانب خدا نزد من بگذاريد ، يهودا متقبّل شد و با پدر پيمان بست كه بنيامين را سالم برگرداند ، پس به همراه او از شام خارج شدند و به مصر رفتند و بر يوسف وارد شدند ، يوسف گفت : آيا پيغام مرا رسانديد ؟ گفتند : آرى و جواب تو را همراه اين پسر آوردهايم ، هر چه مىخواهى از او بپرس تا همه چيز برايت آشكار شود . يوسف به بنيامين گفت : اى پسر ، پدرت تو را با چه رسالتى گسيل داشته ؟ بنيامين جواب داد : او به تو سلام رسانيد و گفت : مىخواهى بدانى چرا من اندوهگينم و چرا پيرى زودرس به سراغم آمده و چرا آنقدر گريه كردهام كه چشمانم كم سو شده است ؟ بدان كه از ميان مردم كسى بيشتر اندوهگين و غمناك است كه بيشتر به ياد معاد باشد و علّت پيرى من ياد كردن و ذكر روز قيامت است و دليل گريه و سفيد شدن چشمانم ، گريه بر فراق حبيب و فرزند نازنينم يوسف است . همانا خبر گرفتن تو از احوال من به گوش من رسيد ، خداوند تو را جزا و ثواب دهد و بدان كه هيچ خبر مرا بيشتر از اين خوشحال نمىكند كه هر چه زودتر پسرم بنيامين را كه محبوبترين فرزندانم بعد از يوسف است به نزد من بفرستى و ما يحتاج خانوادهام را به من برسانى ، وقتى بنيامين اين پيغام را رسانيد ، بغض گلوى يوسف را گرفت و آرام نشد تا وقتى كه به خلوت رفت و ساعتى گريست ، سپس بر آنها وارد شد و آنان را اطعام و پذيرايى نمود و به آنها گفت : همهء برادران مادرى در كنار يك سفره بنشينيد ، همگى نشستند ، فقط بنيامين ايستاده باقى ماند ، يوسف گفت : چرا تو نمىنشينى ؟ بنيامين گفت : من در ميان ايشان برادر مادرى ندارم ، يوسف گفت : آيا تو پيش از اين برادر مادرى داشتى ؟ گفت : آرى ، ولى اينها گفتند كه گرگ او را خورده است .